...نوشته های شکیبا...
اینجا پنجره ای نیست که دستانم را باز کند آسمان را در آغوش بگیرم مدادم را بر می دارم چشمانم را به خیابان می کشم و به کودکانی خیره می شوم که با قلب های سنگی پنجره ها را نشانه رفته اند. خط خطی می کنم خیابان را آنقدر که تو دریا می شوی و کودکان را در آغوشت نوازش می دهی. روی دیوار پنجره ای می کشم رو به نگاه تو و کودکانی که در آغوشت بازی می کنند. دو روز مانده به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته عصبانی، نزد خدا رفت. تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد،داد زد و بد و بیراه گفت.آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست وبه سجاده افتاد،خدا سکوتش را شکست وگفتــ:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه وجارو جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چکار می توان کرد خدا گفت:ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که از هزاران سال زیسته است و انکس که امروزش رادر نمی یابد،هزاران سال هم به کارش نمی اید.وانگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو وزندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. امامی ترسید حرکت کند ،می ترسید راه برود،می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد.بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .ان وقت شروع به دویدن کرد .زندگی را به سرو رویش پاشید.زندگی را نوشید وزندگی را بویید و چنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا برود.می تواند بال بزند.می تواند پا روی خورشید بگذارد او در ان یک روزاسمان خراشی به پا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما... در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید وبه انها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او در همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت،کسی که هزاران سال زیسته بود!!! نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم خیلی باحاله من که از خنده مردم!!!!
خواستم اسمت روبذارم گل گفتم پژمرده میشی خواستم بذارم خورشید گفتم غروب میكنی خواستم بذارم ماه گفتم روزا تنها میمونم گذاشتم نفس که هروقت رفتی منم برم
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
چون این دنیا اینقدر کوچیکه که
توش دوتا دل باهم جا نمی شوند...
ولی اگه دل بستی ازش جدا نشو
چون دنیااونقدربزرگه که دیگه پیداش نمی کنی.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |





